ای برادر ! هنگامی که تو را فضیلتی است و آن فضیلت خاص تو است ، تو آن را به تنهایی دارا هستی.
ولی تو آن را نام میدهی و نوازش میکنی، تو گوهای او را می کشی و با او بازی می کنی.
اکنون، نام که تو به فضیلت خویش داده ای ، آن را با فضیلت مردم دیگر مشترک می سازد و تو با فضیلت خود، یکی از مردم و گله شده ای، چه بهتر بود اگر می گفتی: ((آن به روح من رنج و شادی میبخشد و آنچه اشتیاق دریافت آن را دارم، غیر قابل وصف و بی نام است.((
فضیلت خویش را برتر از آن دان که بتوانی بدان نام دهی و اگر لازم شد از آن سخن گویی از لکنت زبان نهراس!
بگو و با لکنت هم بگو! این فضیلت من است، این است آن چه من دوست دارم، این مرا ازهر لحاظ خوشحال می کند و این است که آن فضیلتی که من اراده میکنم.
من آن را به شکل قانون خداوندی اراده نمی کنم و آن را مانند یک دستور یا یک نیازمندی بشری اراده نمی نمایم.
این فضیلت برای من، نشانه ای از جهان های دیگر و بهشت نخواهد بود.
من فضیلت دنیوی را خواهانم. در این فضیلت، احتیاط، کم و عقل و منطق، کمتر است.
ولی این پرنده در باطن من آشیانه ساخته است و از این رو من آن را دوست می دارم آن را می پرورم، اکنون، او در ضمیر من بر تخم های طلایی خویش چون مرغ کرچی، غنوده است.
چنین گفت زدتشت ص 67 -نیچه
No comments:
Post a Comment