Pages

Sunday, November 27, 2011

در راستای مبارزه با خرافه ها !!

 
 
خرافات کوچک و بزرگ دارد فقط وگرنه ضد خرافات یعنی ضد خدای آسمان !!! خدای آسمانی با قدرت تخیلی، خودش یک خرافات محض محسوب می شود ! این گونه مبارزه با خرافات زیبنده ی انسان واقعی است !! وگرنه خودمان را توجیح می کنیم که فرق می کند! نه خودمان رو گول نزنیم ما خرافه پرستیم !!!
 
 

Sunday, November 20, 2011

ماجده علیا شاه مردان

من گریه ام می گیره وقتی در برابر بزرگی علیا خودمو قرار میدم
این حس پاک این بزرگ منشی این شجاعت این نجابت
به چشماش نگاه کنید یه دنیا شرافت و انسانیت و فریاد آزادی دیده می شه
اصن لمس میشه این چیزآ

اونوقت یکی از انسان نماهایی که باهاش سرو کار دارم امروز صبح برگشته میگه عجب مالیه اینو دیدی؟ دیشب به عشقش زدم
کلی حال داد .... به بی حیایی و بی شرافتی محض برا تایید میگه مبینی چه قلمی اندامش !!! من کم آوردم به شرافت قسم
یعنی این محمد و کتابش چه کرده با این ملت ... تا چه حد تا کجا رو اینا فکر نکردن ؟؟؟

متاسفم برا خودم که منو تو سرشماری جمعیت دنیا کنار همچین انسان نماهایی قرار میدن و میگن هفت میلیارد انسان رو زمینه
متاسفم برا خودم
متاسف

Monday, October 17, 2011

درباره ی دوست

اعتقاد ما به دیگران نشان می دهد که میخواهیم به خود اعتماد به نقس را تلقین کنیم . این تمایل ما به دوست گرفتن، ما را رسوا می کند. و اعلب، شخصی که نرد عشق می بازد، تنها به فکر زیر پا نهادن حسد خویش است .و آن کس که حمله می کند و برای خود دشمنی به وجود می اورد، سعی دارد بدین وسیله امکان مورد حمله قرار گرفتن خود را پنهان سازد.
احترام واقعی، یارای آن را نداد تا از کسی تمنای دوستی کند پس فریاد می کشد: "لا اقل دشمن من باش

چنین گفت زرتشت   نیچه

Thursday, October 6, 2011

نماز و کافر

تو اتاقم نشسته بودم، یکی از همکارام اومد تو از دستاش و صورتش قطره های آب چک چک می کرد هی زیر لب یه چیزآی می گفت با خودش ... تو صورتش نگاه کردم دیدم عصانیه یه عصبانت با ناراحتی قَر قاطی. هیچی نپرسیدم، زن و بچه داره شاید دعوا کرده با خانمش،شایدم ریس بهش گیر داده باز بهش الکی(ریسمون یه تیکه گوه ماشاا.. چپ و راست گیر میده به هر کی سر راه باشه) شایدم تو راه که اومده ... .حالا چه میدونم یه دردی کوفتی هس دیگه چقد حرف میزنم ! جانمازشو تو اتاق من پهن کرد پرسید: اجازه هس اینجا تو اتاق تو نماز بخونم !گفتم آقای دکتر خواهش می کنم حالا که دیگه جانمازتونو پهن کردید بفرمایید راحت باشید .. کم کم فک کنم داشت شروع می کرد یه چند تا جمله عربی بلند گفت دیدم یهو زد شبکه فارسی دوباره " فحش و بدو بیراه" به شوخی بهش گفتم شما که آقای دکتر چند لحظه پیش صحیح و سالم بودید چی شد یهو (با یه نیشخند) یه آهی کشید گفت نمی شه تو اتاق خودم نماز بخونم این یارو کثیف خارجی کافر تو اتاقمونه حضور خدا و فرشته ها کم شده اونجا 
هیچی نگفتم سوسک شدم ! مردم زنده شدم با خودم ... هر چی فُش و بدوبیرا بود نثار خودم کردم که گوه بیکاری می پرسی بتوچه اصن
به درک که چه مرگشه .. همینو می خواستی بشنوی که به یه انسان توهین بشه و تو هم هیچی نتونی بگی بخاطر اینکه موقعیتت بخطر می افته بخاطر اسلام تاپ ممدی؟ آقا داعونم خدایی 
هی این همکار خارجیمو تصور می کنم تو ذهنم،چه آدم نازیه چه اخلاقی داره چقد شکسته س به گربه هم میخنده که فک نکنن احساس برتری می کنه نسبت به بقیه ...من داغونم الان

مرد نمیرد به مرگ، مرگ از او نام جست ... نام چو جاوید شد مردنش آسان کجاست

زندگی در جهان سوم

Tuesday, October 4, 2011

درباره لذت ها و شهوت ها

ای برادر ! هنگامی که تو را فضیلتی است و آن فضیلت خاص تو است ،   تو آن را به تنهایی دارا هستی.
ولی تو آن را نام میدهی و نوازش میکنی،   تو گوهای او را می کشی و با او بازی می کنی.
اکنون،  نام که تو به فضیلت خویش داده ای ،  آن را با فضیلت مردم دیگر مشترک می سازد و تو با فضیلت خود،   یکی از مردم و گله شده ای،  چه بهتر بود اگر می گفتی: ((آن به روح من رنج و شادی میبخشد  و آنچه اشتیاق دریافت آن را دارم،   غیر قابل وصف و بی نام است.((
فضیلت خویش را برتر از آن دان که بتوانی بدان نام دهی و اگر لازم شد از آن سخن گویی از لکنت زبان نهراس!
بگو و با لکنت هم بگو! این فضیلت من است،  این است آن چه من دوست دارم،   این مرا ازهر لحاظ خوشحال می کند و این است که آن فضیلتی که من اراده میکنم.
من آن را به شکل قانون خداوندی اراده نمی کنم و آن را مانند یک دستور یا یک نیازمندی بشری اراده نمی نمایم.
این فضیلت برای من،   نشانه ای از جهان های دیگر و بهشت نخواهد بود.
من فضیلت دنیوی را خواهانم. در این فضیلت،  احتیاط،  کم و عقل و منطق،  کمتر است.
ولی این پرنده در باطن من آشیانه ساخته است و از این رو من آن را دوست می دارم آن را می پرورم،  اکنون،  او در ضمیر من بر تخم های طلایی خویش چون مرغ کرچی، غنوده است.

چنین گفت زدتشت  ص 67 -نیچه